close
چت روم
داستان های قدیمی
پنجشنبه 31 خرداد 1397
داستان های قدیمی
جای تبلیغات شما
سرمایه ها
آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 40 zeyyynab20
0 31 zeyyynab20
0 23 zeyyynab20
0 23 zeyyynab20
0 22 zeyyynab20
0 28 zeyyynab20
0 23 zeyyynab20
0 24 zeyyynab20
0 29 zeyyynab20
0 37 zeyyynab20
0 48 zeyyynab20
0 156 helena
0 133 helena
0 130 helena
0 130 helena
درباره ما

سایتی برای گذراندن به صرفه .قت در کنار خانواده مطالب آشپزی جوک عاشقانه عکس و........ شعار ما :به امید روز بزگ تر IN HOPES OF DAY BIGGER

در کانال بیا توفان عضو شوید
با عضویت در کانال بیا توفان از جدید ترین مطالب
بیاتوفان در تلگرام خود اگاه شوید همینطور در کانال
مطالب هایی مانند عکس و جوک و فیلم انواع اموزش ها
و...... قرار میگیرد

http://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gifبرای عضویت با گوشی اینجا کلیک کنیدhttp://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gif

http://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gifبرای عضویت با کامپیوتر اینجا کلیک کنیدhttp://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gif

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آیا میدانید ..
کد ابزار وبلاگ
اتاق آرزو
نظر سنجی
پسری یا دختر؟


نظر سنجی
نظرتون درباره سایت بیا تو فان



نظر سنجی
تو کدام قسمت ایران هستید





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 205
  • کل نظرات : 47
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 65
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 106
  • بازدید دیروز : 1,524
  • بازدید هفتگی : 2,185
  • بازدید سالانه : 2,368
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 31 خرداد 1397
  • آی پی شما : 54.158.30.219
  • مرورگر شما :
تلگرام

حکایت حرف مفت
  • تعداد بازدید : 588
  • حکایت حرف مفت

    حرف مفت زماني كه ناصر الدين شاه دستگاه تلگراف را به ايران آورد و در تهران نخستين تلگرافخانه افتتاح شد مردم به اين دستگاه تازه بي اعتماد بودند. براي همين، سلطان صاحبقران اجازه داد كه مردم چند روزي پيام هاي خود را رايگان به شهرهاي ديگر بفرستند. وزير تلگراف استدلال كرده بود كه ايراني ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد «مفت باشد كوفت باشد.» يعني هر چه كه مفت باشد مردم از آن استقبال مي كنند. همين طور هم شد. مردم كم كم و با ترس براي فرستادن پيام هايشان راهي تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزي را به اين منوال گذراند و وقتي كه تلگرافخانه جا افتاد و ديگر كسي تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نكرد مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند: «از امروز حرف مفت قبول نمي شود.»  مي گويند «حرف مفت» از آن زمان به زبان فارسي راه پيدا كرد.

    بخت
  • تعداد بازدید : 523
  • روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد...!
    پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود...
    او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟
    مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
    گرگ گفت : میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟!!
    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
    او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : ای مرد کجا می روی ؟!
    مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

     

    برو ادامه مطلب ادامه مطلب

    نامـه ای عاشـقانه از دکتـر علی شریـعتی
  • تعداد بازدید : 573
  • با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
    با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
    با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
    با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
    و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
    و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

    با تو، دریا با من مهربانی می کند
    با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
    با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
    با تو، من با بهار می رویم

    ملا نصرالدین همیشه اشتباه می‌کرد
  • تعداد بازدید : 501
  •  

    ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند.

     

    دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره.

     

    اما ملا نصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب می‌کرد.

     

    این داستان در تمام منطقه پخش شد.

     

    هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب می‌کرد.

     

    تا این که مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصرالدین را آن طور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد.



     


    Up Page
    
    نجوم | آپلود
    کبوتران زمینی | گالری عکس
    بازی آنلاین | قیمت طلا
    کد پرش به بالای صفحه وب
    برای عضویت در چنل بیا توفان در تلگرام همین الان اقدام کنید !

    آموزش کدنویسی