close
چت روم
داستان
پنجشنبه 31 خرداد 1397
داستان
جای تبلیغات شما
سرمایه ها
آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 40 zeyyynab20
0 31 zeyyynab20
0 23 zeyyynab20
0 23 zeyyynab20
0 22 zeyyynab20
0 28 zeyyynab20
0 23 zeyyynab20
0 24 zeyyynab20
0 29 zeyyynab20
0 37 zeyyynab20
0 48 zeyyynab20
0 156 helena
0 133 helena
0 130 helena
0 130 helena
درباره ما

سایتی برای گذراندن به صرفه .قت در کنار خانواده مطالب آشپزی جوک عاشقانه عکس و........ شعار ما :به امید روز بزگ تر IN HOPES OF DAY BIGGER

در کانال بیا توفان عضو شوید
با عضویت در کانال بیا توفان از جدید ترین مطالب
بیاتوفان در تلگرام خود اگاه شوید همینطور در کانال
مطالب هایی مانند عکس و جوک و فیلم انواع اموزش ها
و...... قرار میگیرد

http://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gifبرای عضویت با گوشی اینجا کلیک کنیدhttp://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gif

http://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gifبرای عضویت با کامپیوتر اینجا کلیک کنیدhttp://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gif

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آیا میدانید ..
کد ابزار وبلاگ
اتاق آرزو
نظر سنجی
پسری یا دختر؟


نظر سنجی
نظرتون درباره سایت بیا تو فان



نظر سنجی
تو کدام قسمت ایران هستید





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 205
  • کل نظرات : 47
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 65
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 102
  • بازدید دیروز : 1,524
  • بازدید هفتگی : 2,181
  • بازدید سالانه : 2,364
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 31 خرداد 1397
  • آی پی شما : 54.158.30.219
  • مرورگر شما :
تلگرام

حکایت حرف مفت
  • تعداد بازدید : 588
  • حکایت حرف مفت

    حرف مفت زماني كه ناصر الدين شاه دستگاه تلگراف را به ايران آورد و در تهران نخستين تلگرافخانه افتتاح شد مردم به اين دستگاه تازه بي اعتماد بودند. براي همين، سلطان صاحبقران اجازه داد كه مردم چند روزي پيام هاي خود را رايگان به شهرهاي ديگر بفرستند. وزير تلگراف استدلال كرده بود كه ايراني ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد «مفت باشد كوفت باشد.» يعني هر چه كه مفت باشد مردم از آن استقبال مي كنند. همين طور هم شد. مردم كم كم و با ترس براي فرستادن پيام هايشان راهي تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزي را به اين منوال گذراند و وقتي كه تلگرافخانه جا افتاد و ديگر كسي تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نكرد مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند: «از امروز حرف مفت قبول نمي شود.»  مي گويند «حرف مفت» از آن زمان به زبان فارسي راه پيدا كرد.

    من و پشه 6 ماه پیش ! ( طنز زیبا )
  • تعداد بازدید : 590
  •  

    یه پشه اومده بود تو اتاقم
    اومدم بزنم تو سرش تا صدا سگ بده
    تا منو دید گریه اش گرفت
    بهم گفت این رسم مهمون نوازی نیست
    من 6 ماه نبودم فکر کردم دم در برام میخوای گاوی گوسقندی چیزی بکشی
    توی بی معرفت حتی یه پارچه هم نصب نکردی
    دستاشو باز کرد و منو بغل کرد
    گفت دلتنگت بودم رفیق
    بهش گفتم بیا یه خورده دم گوشم ویز ویز کن...
    اصلا صداش مثل لالایی دلنشین بود
    الانم چایی و شیرینی و آجیلشو خورده و تخت خوابیده
    بیچاره حق داشت خسته راه بود
    فردا قراره از خاطرات 6 ماه گذشتش برام بگه...

     

     

    هدیه پدر زن
  • تعداد بازدید : 558
  •  

    زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
    یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند
    از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
    دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود:
    «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
    داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:
    «متشکرم! از طرف مادر زنت»

    نوبت به داماد آخرى رسید.
    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
    امّا داماد از جایش تکان نخورد.
    او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
    همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

    فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و ی کورسى آخرین مدل جلوى
    پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:
    "متشكرم از طرف پدر زنت"

     

     

    گرفتار شدیم به خدا !!!
  • تعداد بازدید : 740
  •  

    مامان داره ظرف میشوره رو به من میکنه میگه: امروز رفتی دکتر چی شد؟؟؟

     


    شروع به توضیح دادن می کنم یهو ظرف از دست مامانم میوفته میشکنه!!!

     


    مامانم: ااااااااااااه انقدر حرف میزنی حواسم پرت شد دیگه سرویس ناقص شد!!!!

     


    من:
    خنثی

     

    بابام داره تلویزیون میبینه رو به من میگه: رفتی بانک چی شد؟؟؟

     


    با کلی ذوق و شوق شروع به تعریف میکنم یهو اخبار BBC شروع میشه!!!!

     


    بابام در حال زیاد کردن صدای تلویزیون: هیــــــس هیچکی حرف نزنه!!!!

     


    من:
    افسوس

     


    داداشم تو اتاقش داره درس میخونه صدام میزنه میگه بیا ...

     


    کلی خوشحال میرم تو اتاق میگم جانم داداش یهو تلفنش زنگ میزنه دوست دخترشه!!!

     


    داداشم در حالی که نیشش باز شده دیده دختره زنگ زده : میشه بری بیرون درو ببندی؟؟
    من:
    ناراحت

     


     


    میشینم تو اتاقم پای کامپیوتر ، مامان بابام و داداشم در حال حرف زدن صداشون از حال داره میاد:

     


    مامانم: این پسره از دست رفت

     


    بابام: آخر سرطان باسن میگیره انقدر میشینه پای کامپیوتر!!1!

     


    داداشم : پرروش کردی دیگه !!

     

     


    گرفتار شدیم به خدا !!!!عصبانی

     

     

    خرید طوطی!!!
  • تعداد بازدید : 654
  • مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.
    مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟
    صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.
    مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌
    صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار.
    مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟
    صاحب فروشگاه جواب داد:‌ صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.

    چوپان
  • تعداد بازدید : 680
  • خبرنگارمیپرسه : گوسفندات چی میخورن؟
    چوپان میگه سفیدا یا سیاها؟
    خبرنگارمیگه: سیاها ...چوپان میگه: علف
    خبرنگار میگه:و سفیدا ؟
    چوپان میگه: اونا هم علف
    خبرنگار میپرسه : شب اونا رو کجا نگه میداری؟
    چوپان میگه:سفیدا یا سیاها ؟
    خبرنگار میگه:سفیدا ... چوپان میگه: تو یه خونه ی بزرگ
    خبرنگار میگه: و سیاها ؟
    چوپان میگه : اونا رو هم توهمون خونه ی بزرگ
    خبرنگار میپرسه:وقتی بخوای تمیزشون کنی چطوری اینکارومیکنی؟
    چوپان میگه: سفیدا یا سیاها ؟ خبرنگار میگه: سیاها ... چوپان میگه : باآب اونا رو میشورم
    خبرنگار میگه:و سفیدا؟
    چوپان میگه: اونارو هم با آب میشورم
    خبرنگاره عصبانی میشه به چوپانه میگه : توچرا اینقد نژادپرستی میکنی هی میگی سفید یاسیاه ؟؟؟
    چوپانه میگه:آخه سفیدا مال منن
    خبرنگارمیگه :و سیاها ؟
    چوپانه میگه :اوناهم مال منن

    نویسنده : mahdi azad تاریخ : شنبه 07 تير 1393 امتیاز :
    موضوعات : داستان , داستانهای پند آموز ,
    برچسب ها : بخوتنید , خاندنی ا , قدیمی , جدید , قشنگ , زیبا , وب , بیا تو فان ,
    تو هیچی نمیشی
  • تعداد بازدید : 617
  •  

    ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻠﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪﻧﺎﻇﻢ ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ : ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﯽ ، ﻫﯿﭽﯽ
    ﻣﺠﺘﺒﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ،ﺁﺏ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﺧﻮﺍﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺍﻣﺎ ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ
    ﺑﺮﮔﻪ ﻣﺠﺘﺒﯽ ، ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺸﺖﺍﺷﮏ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ.

    ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺛﻠﺚ ﺍﻭﻝ :
    ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﯾﮏ ﻣﺜﺎﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺗﻬﯽ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ
    ﺟﻮﺍﺏ :ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻣﺎ
    ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﻋﻀﻮ ﺧﻨﺜﯽ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ؟
    ﺟﻮﺍﺏ : ﺣﺎﺝ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺁﻗﺎ ، ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺎﻟﻪ ﺭﯾﺤﺎﻧﻪﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﯿﺞ ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩﻭ ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ
    ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺗﻌﺪﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ ؟
    ﺟﻮﺍﺏ : ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭﻡﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻻﻋﻼﺝ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﻣﺎﺳﺖ
    ﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺍﺷﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ
    ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯿﺪ
    ﺟﻮﺍﺏ : ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﯾﻌﻨﯽ ، ﯾﻌﻨﯽ ، ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ، ﺍﺯ ﻣﺎﺑﻬﺘﺮﺍﻥﺍﺻﻼ ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﮐﻪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﻧﺪﺍﺭﺩ... ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ
    ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺑﺨﺶ ﭘﺬﯾﺮﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟
    ﺟﻮﺍﺏ : ﻫﻤﺎﻥ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﺁﻗﺎﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﯼﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻟﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
    ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﭼﻪ ﺧﻄﯽﺍﺳﺖ ؟
    ﺟﻮﺍﺏ : ﺧﻂ ﻓﻘﺮ ، ﮐﻪ ﺗﻮﻟﺪ ﻟﯿﻼ ، ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺭﺍ ، ﺳﺮﯾﻌﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﮔﺶ ﻣﺘﺼﻞ ﮐﺮﺩ.

    ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻤﯽ ﺧﯿﺲ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻏﯿﺮ ﺧﻮﺍﻧﺎ ،ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺛﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺑﻮﺩ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ، ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﺪﺍﺩ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﮐﺮﺩ ، ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺮﺯﺍﻧﺶ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﺁﻗﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ :
    ﮔﻔﺘﯿﺪ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﯿﻢ ؟ ﻫﯿﭽﯽ ؟ﺑﻌﺪ ﻋﻘﺐ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ ، ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﮔﻢ ﺷﺪ...

     

    نویسنده : mahdi azad تاریخ : شنبه 07 تير 1393 امتیاز :
    موضوعات : داستان , داستانهای پند آموز ,
    برچسب ها : امزنه , پند اموز , جدید , بخوانید , قدیمی , باحال , وب , بیا تو فان ,
    راننده کامیون
  • تعداد بازدید : 555
  • راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راستبه سراغ میز راننده کامیون رفتند.

    بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را دراستکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت.
    دومی شیشه نوشابه راروی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد.
    وقتی راننده بلند شد تاصورتحساب را پرداخت کند، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد، ولی باز هم ساکت ماند.

    دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت:
    چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا!
    رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی هم بلد نبود، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت!!!

    نتیجه اخلاقی: زورگوها, از جایی چوبش رو خواهند خورد که فکرش رو هم نمی کنن.

    نویسنده : mahdi azad تاریخ : شنبه 07 تير 1393 امتیاز :
    موضوعات : داستان , داستانهای پند آموز ,
    برچسب ها : پند اموز , جدید , قدیمی , باحال , بخوانید , وب , بیا تو فا , قشنگ , زیبا ,
    جواب دندان شکن
  • تعداد بازدید : 494
  •  

    روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
    بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
    زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

     


     

    نویسنده : mahdi azad تاریخ : شنبه 07 تير 1393 امتیاز :
    موضوعات : داستان , داستانهای جالب ,
    برچسب ها : داستان , جالب , باحا , قشنگ , بخوانید , وب , بیاتوفا ,
    ارزششو داره?!
  • تعداد بازدید : 728
  • روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد.
    اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند.
     و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.
    آن مرد خسته و زخمی پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند.
     پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»
     مرد در جواب گفت:
    «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد»!

    نویسنده : mahdi azad تاریخ : شنبه 07 تير 1393 امتیاز :
    موضوعات : داستان , داستانهای جالب ,
    برچسب ها : جدید"قدیمی"داستان"قشنگ"وب"بیا تو فان ,
    بدبختی شوهر مریم
  • تعداد بازدید : 533
  • شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود.
    بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود.

    یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید.
    مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
    شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:

    تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى.
    وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى.
    وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى.
    وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى.
    الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى.
    و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟

    مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت:
    «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟»

    شوهر مریم گفت:
    «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»

    بخت
  • تعداد بازدید : 523
  • روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد...!
    پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود...
    او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟
    مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
    گرگ گفت : میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟!!
    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
    او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : ای مرد کجا می روی ؟!
    مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

     

    برو ادامه مطلب ادامه مطلب

    نامـه ای عاشـقانه از دکتـر علی شریـعتی
  • تعداد بازدید : 573
  • با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
    با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
    با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
    با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
    و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
    و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

    با تو، دریا با من مهربانی می کند
    با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
    با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
    با تو، من با بهار می رویم

    ملا نصرالدین همیشه اشتباه می‌کرد
  • تعداد بازدید : 501
  •  

    ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند.

     

    دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره.

     

    اما ملا نصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب می‌کرد.

     

    این داستان در تمام منطقه پخش شد.

     

    هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب می‌کرد.

     

    تا این که مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصرالدین را آن طور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد.



     


    Up Page
    
    نجوم | آپلود
    کبوتران زمینی | گالری عکس
    بازی آنلاین | قیمت طلا
    کد پرش به بالای صفحه وب
    برای عضویت در چنل بیا توفان در تلگرام همین الان اقدام کنید !

    آموزش کدنویسی